یه‌انقلابی

ژوئیه 25, 2014

ریاضیات خدایی

Filed under: مرحم دل — yeenghelabi @ 11:45 ق.ظ.

به نام زیبای مطلق

نوشته‌ای که در ادامه می‌آید از دسته‌نوشته‌های قدیم و منتشر نشده‌ی من است.

 

به نام آنکه هر چه داریم لطف او است

امروز شانزدهم آبان ۱۳۸۴ است. تا حالا فکر کردید برای چی به دیگران محبت می‌کنید؟ خب بعضی‌هاتون ممکنه بگین برای اینکه او هم به ما محبت کنه یا بعضی‌هاتون می‌گین برای اینکه در دل او جا کنم، عده‌ای هم می‌گن برای اینکه محبت کردن به اون فرد خاص رو دوست دارن، بعضی‌ها هم می‌گن برای رضای خدا، من هم می‌گم برای اینکه محبت کردن رو دوست دارم و بعد از محبت کردن احساس لذت می‌کنم.
دسته‌ی اولی که می‌گین محبت می‌کنیم تا او هم به ما محبت کنه آیا واقعا اگر اون فرد بخاطر اینکه شما بهش محبت کردید بهتون محبت کنه، ارزش داره؟ یعنی بخاطر محبت جوابتون رو بده و براتون ارزش قائل باشه و نه بخاطر خودتون؟ حالا این هیچی، اگر کسی که خیلی دوستش دارید و بهش محبت می‌کنید، اصلا ندیدتون چیکار می‌کنید؟ اگر ازش توقع محبت داشتید و بهتون محبت نکرد چی؟ شاید بگین ما رو ببین وقتمون رو برای کی تلف کردیم، اینکه محبت رو نمی‌فهمه، اصلا ارزش نداره و کلی پیش خودمون بهش بد و بیراه می‌گیم و ولش می‌کنیم برای همیشه و کاری به کارش نداریم و هروقت باهاش برخورد می‌کنیم یاد الان می‌افتیم و با تلخی باهاش برخورد می‌کنیم چون معامله‌گریم و توی این معامله ضرر کردیم و فکر می‌کنیم این آدم حق ما رو خورده و سر ما کلاه گذاشته و می‌ریم دنبال آدم‌های دیگه و همین آش و همین کاسه. غافل از اینکه مشکل جای دیگه است. مشکل اینجا است که با محبت و امثالش نمی‌شه معامله کرد، فقط می‌شه بخشید.

حضرت علی (ع) می‌فرمایند: کسی که اگر به او نیکی کنی سپاس تو را نگذارد، مبادا تو را از نیکی کردن باز دارد. گاهی کسی سپاسگزار تو خواهد بود که بهره‌ای از نیکی تو نبرد و گاهی از شکر آدم شکرگزار بیشتر بهره‌مند می‌شوی تا آنچه که آدم کفران‌کننده تباه کرده است.

در پایان با درود خداوند بر محمد و خاندان جود و بخشش ایشان از خداوند می‌خواهیم: خدایا به ما کرم کن و لذت زندگی ما رو در کاری قرار بده که رضای خودت هست. آمین یا رب العالمین.

 

پ.ن: خب فکر نمی‌کنم خیلی توضیح لازم داشته باشه. این پست با موضوع دانش آزاد و عوامل قدرتش هم چندان بی‌ارتباط نیست😉

 

یا علی

ژوئیه 24, 2014

نیاز واقعی

Filed under: مرحم دل — yeenghelabi @ 8:52 ب.ظ.

به نام زیبای مطلق

 

نوشته‌ای که در ادامه می‌آید از دسته‌نوشته‌های قدیم و منتشر نشده‌ی من است.

پیش‌نوشت: این نوشته و یه تعدادی از نوشته‌هایی که بعد از این منتشر می‌کنم، از نظر زمانی قبل از پست «دعای پدر» نوشته شده.
قصدی در پس و پیش شدنشون نبوده و فقط این‌ها دیرتر پیدا شدن، وگرنه قبل از اون نوشته منتشر می‌شدن.

امروز ۳۰ آبان سال ۱۳۸۴ است. اگر بخوام در مورد عشق صحبت کنم، باید بگم آدم‌ها عاشق کسی می‌شن که احتیاجات اون‌ها رو برآورده می‌کنه پس وابستگی باعث عشق می‌شه و خودخواهی دلیل وابستگی، پس چرا هی عاشقا می‌گن من تو رو حتی از خودم بیشتر دوست دارم؟
الان شب قدره و می‌‌خوام یه اعترافی بکنم. یه روزی فکر می‌کردم اگر یه وقت بین زندگی خودم و معشوقم مجبور باشم یکی رو انتخاب کنم، زندگی اون رو انتخاب می‌کنم اما الان نظرم عوض شده و زندگی خودم رو انتخاب می‌کنم. می‌دونید چرا؟ دلیلش خودخواهی نیست، دلیلش اینه که به خودم مطمئن‌ترم و شناخت بیشتری روی خودم دارم. وظیفه‌ی هر آدمی اول شناخت و تحول خودشه بعد دیگران (پاورقی ۱). اگر من مردم و کسی که دوسش داشتم نتونست وظیفه‌ش رو انجام بده چی؟ اونوقت خدا نمی‌گه تو که خودت رو می‌شناختی و به خودت از بقیه مطمئن‌تر بودی چرا روزه‌ی شک‌دار گرفتی؟ اگر آدم نمی‌ترسه، بار مسئولیت خودش و اون‌هایی رو که دوست داره رو به دوش می‌کشه.

تا حالا فکر کردی برای چی به دیگران محبت می‌کنی؟ اگر کسی که خیلی دوستش داری و بهش محبت می‌کنی اصلا ندیدت چیکار می‌کنی؟
چقدر از دنیا و اطرافیانت دریافت کردی؟ تا حالا احساس بی‌نیازی کردی؟ توی چندتا از احتیاجاتت احساس بی‌نیازی می‌کنی؟ تا حالا تو زندگی برای چند تا چیز ساده ارزش قائل شدی؟
تا حالا فکر کردی برای چی می‌ترسی؟ ترس ما آدم‌ها از اینه که اونچه داریم رو از دست بدیم. آیا تا حالا فکر کردی اون چیزی که ما واقعا مالک اونیم رو نمی‌تونن از ما بگیرن، اون‌هایی رو هم که می‌گیرن مال ما نبوده؟ پس چرا ترس؟
تا حالا شده حس کنی جامعه و اطرافیانت نمی‌زارن تو عاشقانه در دنیا زندگی کنی؟ به نظر من آدم‌ها همیشه در حال جنگ برای عاشق بودنن، مگر اینکه قبلا تسلیم شده باشن.
تا حالا بخاطر شادی کار، کار کردی؟
تا حالا بخاطر بیشتر شدن و بیشتر کردن، آموختی؟
تا حالا فکر کردی همه‌ی اون چیزهایی که قرن‌ها بوده، شاید درست نباشه؟
تا حالا خودت رو دوست داشتی؟
تا حالا برای خودت چیکار کردی؟

در پایان با درود بر محمد و خاندان مطهر ایشان از خداوند می‌خواهیم لطف کند و نیاز واقعی‌مون رو که در وجود خودمون کشتیم، دوباره زنده کند و ما رو اونقدر خودخواه نماید که تا رسیدن به نیاز واقعی‌مون خسته، درمونده و تسلیم نشیم. آمین یا رب‌ العالمین.

 

پاورقی ۱: پیامبر اکرم (ص) و حضرت علی (ع) می‌فرمایند: هر کس خود را بشناسد، خدای خود را خواهد شناخت. من عرف نفسه فقد عرف ربّه

 

یا علی

ژوئیه 18, 2014

الاغ و هویج

Filed under: مرحم دل — yeenghelabi @ 1:09 ب.ظ.

به نام زیبای مطلق

 

نوشته‌ای که در ادامه می‌آید از دسته‌نوشته‌های قدیم و منتشر نشده‌ی من است و کاملا شامل قانون گذشت زمان شده است و به منظور انتقال تجربیاتم نوشته شده است.

 در مورد عنوان هم یه توضیح مختصر بدم که اولا عنوان انتخاب شده، طنزه چون همه‌ی این اتفاقات الان برای من یه لبخنده و دوما من توی زندگی خیلی وقت‌ها شبیه اون الاغه بودم و خدا هم هویج به دست (نعوذ به الله خدا که دست نداره با عواملش) من رو این‌ور اون‌ور برده. خلاصه این که آدم می‌خواد الاغ هم باشه، الاغ خدا باشه نه الاغ شیطون.

 

 به نام خداوند بخشنده‌ی بخشایشگر

امشب چهارشنبه بیست و سوم آذر سال ۱۳۸۴ است. می‌خوام یه داستان براتون بگم و بعد حرفم رو بزنم.

توی یکی از روزهای خدا یک نفری بود که زندگی عادی داشت و صبح بلند می‌شد از خواب و عین همه‌ی آدم‌های اطرافش زندگی می‌کرد. می‌خندید و ناراحت می‌شد، دوست داشت و حرص می‌خورد و هیچ فکری نمی‌کرد که زندگی یعنی چی. دقیقا توی همین مدت یک نفر دیگر هم بود که زندگی خودش رو می‌کرد و اصلا هم نمی‌دونست که چه اتفاقی قراره بدست اون و به خواست خدا رخ بده. این دو نفر روزها رو یکی پس از دیگری طی می‌کردن بدون اینکه از مفهوم زندگی چیزی بدونن. ناگهان یه روز، خیلی اتفاقی به هم می‌رسن، به هم دیگه نگاه می‌کنن و از کنار هم رد می‌شن بدون اینکه چیزی بفهمن. اما از اون روز به بعد توی زندگی اون نفر اول یک تغییر خیلی زیادی پیش میاد که خودشم نمی‌دونه چیه، چرا و چطور؟ فقط اینو می‌دونه که دنیا دیگه شکل قبل نیست. همه‌ی مردم، اتفاق‌ها و کارایی که انجام می‌شد از اون روز براش یک جور دیگه بود، یک معنی دیگه می‌داد و خلاصه کلی زندگیش فرق کرد. کم‌کم فهمید که اون تغییر که توی زندگیش پیش اومده چیه پس جواب اولین سوالش رو گرفت. آره اون عاشق شده بود بدون اینکه بدونه چرا و چطور. البته درون موقع مهم هم نبود چون همه چیز خوب بود، همه چیز معنی پیدا کرده بود و زندگی براش اونقدر لذت‌بخش و با معنی شده بود که اصلا فکر نمی‌کرد که در آینده چه اتفاق‌هایی ممکنه بیافته. خب البته درست هم فکر می‌کرد اما باید یه نیم‌نگاهی هم به آینده کرد. به هر حال اون روزها یکی پس از دیگری طی شد و ۱۰ سال از اون موقع گذشت و اون هیچ‌وقت نفهمید که چطور این اتفاق افتاد اما جواب دومین سوالش رو هم گرفت یعنی چرا. اون طی این ۱۰ سال خیلی تغییر کرده بود و با همه‌ی آدم‌های دور و برش فرق می‌کرد چون چیزی داشت که اون‌ها اون موقع نداشتند. اون وقتی عاشق شده بود که فقط یازده سال داشت و این تفاوت، خیلی براش سخت بود ولی شیرینی اون عشق اونقدر زیاد بود که تلخی به اون بزرگی رو هم بی‌اثر کرده بود. حرف مردم براش مهم نبود، مهم نبود که چطور در موردش فکر می‌کردن چون اون‌ها نمی‌دونستن که اون عاشقه. طی این ۱۰ سال فهمید که چرا خداوند به اون این موهبت بزرگ یعنی عشق رو اهدا کرده بود. هر روزش با روز دیگرش فرق می‌کرد و هر روز از هم سن و سالاش بیشتر فاصله می‌گرفت، حتی از اون کسی که دوستش داشت. دیگه کم‌کم داشت دنیاش با دنیای مردم دیگه متفاوت می‌شد و از اون‌ها جدا می‌شد. دیگه نمی‌تونست با مردم درست ارتباط برقرار کنه. یه روز به خودش اومد و دید همه‌ی اون چیزهایی که می‌دید، اون چیزهایی بودن که دوست داشته ببینه. در واقع اون کسی که اون با عشقش ۱۰ سال زندگی کرده بود، هیچ‌وقت محبت اون رو ندید؛ اون عین همه‌ی آدم‌های دیگه داشت زندگی می‌کرد یا حداقل اینطور وانمود می‌کرد. کم‌کم از اون دنیای آرمانی بیرون اومد و تصمیم گرفت تا واقعیات رو ببینه. تصمیم گرفت که در دنیای واقعی هم کاری بکنه اما دیر شده بود. دیگه همه چیز از دست رفته بود. اون باید از ۱۰ سال پیش شروع می‌کرد. اون آدم تا اون روز فکر می‌کرد عاقله و مانند عاقل‌ها رفتار می‌کنه اما وقتی درست نگاه کرد دید نه بابا دیوانه‌ی دیوانه است و مانند دیوانه‌هام رفتار می‌کنه، البته چیز خیلی مهمی رو فهمید که شاید خیلی‌ها تا آخر عمرشون نفهمن. پس تصمیم گرفت حالا که فهمیده دیوونه است از این به بعد دیوونه باشه ولی مانند عاقلا رفتار کنه. یه نگاه به دور و برش انداخت و تصمیم گرفت این کار رو از آخرین ملاقاتش با اون فردی که دوستش داشت انجام بده چون می خواست آخرین حرف دیوانه‌وارش رو به اون بزنه و از اون به بعد مثل عاقلا بشه. خب حالا فکر می‌کنید آخرین حرف یه دیوونه چی می‌تونه باشه؟ رفت جلو و با این جمله شروع کرد:

اول یه مقدمه می‌گم: آدم‌ها توی زندگی تا با یه موقعیت تازه روبه‌رو میشن یا با یک فکر و کار جدید، اکثرا فکر می‌کنن که این راه و موقعیت و فکر جدید بهترین راه ممکنه یا مثلا وقتی یه دوست قدیمی داری، هم خوبی‌هاش رو می‌دونی و هم بدی‌هاش رو ولی وقتی یک دوست جدید پیدا می‌کنی فقط خوبی‌هاش رو می‌بینی اما از این بدتر وقتیه که اون دوست قدیمی رو به خاطر این دوست جدید از دست بدی و این بخاطر اینه که از اونجایی که هه چیز تازه است، فقط زیبایی اونن رو می‌بینیم. در این لحظه فکر می‌کنی که کار درستی انجام دادی اما کم‌کم که به شرایط جدید عادت می‌کنی و زندگیت روزمره می‌شه به یاد گذشته‌ات می‌افتی و شروع می‌کنی به مقایسه‌ی گذشته و حال. وای بر اون روزی که بفهمی چیز با ارزشی رو داشتی و از دست دادی، دیگه نمی‌تونی حتی یک لحظه هم از زندگیت لذت ببری. شاید یک دلیل برای این حالت احساس گناهی که آدم داره چون در حق خودش و حقیقت دنیا ظلم کرده، شاید هم حسرت اون چیزی رو می‌خوره که از دست داده و دیگه هیچ‌وقت نمی‌تونه اون رو بدست بیاره. این یه شوخی یا گله و شکایت نیست، این یه هشداره که امیر مومنان علی (ع) به ما می‌دهند: از گریختن نعمت‌ها برحذر باشید؛ زیرا هر فرارکننده‌ای برنمی‌گردد. این حالت زمانی رخ می‌ده که انسان به دلیل عادی شدن شرایط، دوباره می‌تونه خوب و بد جوانب کار رو ببینه، اون وقت می‌فهمه درسته که قبلا، هم خوبی داشته هم بدی اما خوبیش بیشتر بوده و بدیش کمتر. ای کاش خودم و همه‌ی آدم‌های دنیا قبل از اینکه تصمیمی برای تغییر شرایط بگیریم این موضوع رو بدونیم و سعی کنیم تمام خوبی و بدی کار جدید رو در نظر بگیریم و با موقعیت و کاری هم که الان داریم بسنجیم و بعد که عقلا به یک نتیجه‌ی منطقی رسیدیم، به دنیا و حوادثی که برامون رخ داده هم توجه کنیم و قلبا هم به یک نتیجه‌ی عینی برسیم چون بعضی وقت‌ها خدا حوادثی رو جلوی چشم دل آدم قرار میده تا آدم رو به سمتی که خودش می‌خواد متوجه کنه. تغییر راه و هدف موقعیت نعمت بزرگیه که در صورت لزوم خدای مهربون خودش این نعمت رو به ما اهدا می‌کنه.

«به نظر من تو ضرر کردی، ۱۰ سال عشق رو خیلی ناچیز فروختی اما خب حداقل با آدمی معامله کردی که انشاالله نمی‌تونه هیچ‌وقت ضرر دیگران رو تحمل کنه. تو باعث شدی که من تو زندگیم سود سرشاری کنم، یه روزی سهم تو رو خواهم داد، روزی که نتونی به بادش بدی. اگر خدا بخواهد تا آخر عمرم می‌جنگم تا سهم خودم و تو رو هر روز بیشتر کنم. یا علی»

البته نباید فراموش کنیم که همیشه باید روش زندگی رو تغییر داد اما خیلی کم باید گذشته‌‌ی خودمون رو فراموش کنیم. نباید بخاطر تغییر، نعمت‌هایی را که خداوند طبق فرموده‌ی حضرت علی (ع) به ما اهدا می‌کند رو از دست بدیم. باید با عقل و قلب صددرصد حواسمون رو جمع کنیم تا اون موقع که خدا بهمون راه رو نشون داد تغییرات رو بپذیریم، نه اون موقع که دل خودمون خواست.

در پایان با درود خداوند بر محمد و خاندان با فضیلتش از خدا می‌خواهیم توانمان دهد تا نعمت‌های داده شده‌اش را بشناسیم و بخاطر خودمان هم که شده از نعمت‌هایش درست استفاده کنیم. آمین یا رب العالمین.

 

پ.ن (زمان انتشار نوشته) : پدر و مادر یکی از همون نعمت‌هایی هستن که تا داریم قدرشون رو نمی‌دونیم و خیلی از چیزهای نو رو به اون‌ها ترجیح می‌دیم اما وای به روزی که خداوند این نعمتش رو از آدم بگیره.

یا علی

ژوئیه 15, 2014

لذت

Filed under: مرحم دل — yeenghelabi @ 10:17 ب.ظ.

به نام زیبای مطلق

نوشته‌ای که در ادامه می‌آید از دسته‌نوشته‌های قدیم و منتشر نشده‌ی من است.

 

امروز چهارشنبه ۲۳ آذر سال ۱۳۸۴ است. چند وقتیه که دیگه نمی‌تونم نمازم رو تند بخونم، هر کاری می‌کنم حال نمی‌ده اما وقتی آروم می‌خونم و به معنی اون توجه می‌کنم احساس آرامش و یک جور شعف می‌کنم. بعد از نماز دوست دارم برم سجده و هی ذکر بگم. ذکرها خودشون میان و اونقدر تکرار می‌شن تا قلبم آروم می‌گیره و یه آرامش خاصی حاکم می‌شه. تا حالا هر کی به من می‌گفت نمازت رو آروم بخون نمی‌خوندم چون وقتی آروم می‌خوندم این احساس‌های الآن رو نداشتم و نمی‌فهمیدم که اونا چی می‌گن. الان فقط این رو می‌دونم که انقدر خدا رو مهربون می‌بینم که از روی ترس یا گناه این کار رو نمی‌کنم. فقط لذت می‌برم از تک‌تک لحظاتش. خیلی‌ها رو دیدم که بعد از نمازشون دعا می‌کنن و گریه می‌کنن اما نمی‌دونم این گریه‌ها از روی شادیه یا غم، از روی التماسه یا از روی بخشندگی خدا؛ اما این رو می‌دونم که من وقتی دعا می‌کنم تمام دنیا رو حس می‌کنم، لطف خدا رو حس می‌کنم، مهربونی خدا رو حس می‌کنم. باید اعتراف کنم من همیشه کسایی رو که موقع نمازشون گریه می‌کردن رو قبول نداشتم اما حالا می‌دونم که چه حسی دارن و چرا گریه‌شون می‌گیره.

در پایان با درود خداوند بر محمد و خاندان با برکت ایشان می‌گوییم:

خوشا به حال آنانی که از بزرگواری خداوند به سجده و گریه می‌افتند، خدایا به برکت و عظمتت ما را از جمله‌ی کسانی قرار بده که لذت عبادت را درک می‌کنند. آمین یا رب العالمین.

 

پ.ن: حدیثی از امیر مومنان علی (ع): قومی خدا را برای سودجویی پرستیدند، این عبادت بازرگانان است و گروهی خدا را عبادت کردند به جهت ترس و این عبادت بندگان است و جمعی خدا را به انگیزه‌ی سپاسگزاری عبادت کردند و این است عبادت آزادمردان.

 

یا علی

چرا من؟ هذا من فضل ربی

Filed under: مرحم دل — yeenghelabi @ 12:03 ق.ظ.

به نام زیبای مطلق

 

نوشته‌ای که در ادامه می‌آید از دسته‌نوشته‌های قدیم و منتشر نشده‌ی من است و کاملا شامل قانون گذشت زمان شده است و به منظور انتقال تجربیاتم نوشته شده است.

چراهایی که در نوشته است، در نوشته‌های بعدی که به ترتیب منتشر می‌کنم و برای زمان‌های بعد از تاریخ نوشته است، پاسخ داده خواهد شد.

پیش‌نوشت(زمان تاریخ انتشار نوشته که امروز است): حضرت علی (ع) می‌فرمایند: سخاوت آن است که پیش از سوال و تقاضا انجام بگیرد. حال خداوند که بخشنده‌ترین بخشندگان است آیا منتظر خواست ما می‌شود تا نعمتی را به ما عطا کند؟ بی‌نهایت نعمت را قبل از خواست ما به ما عطا کرده است و تا روزی که زنده هستیم، عطا خواهد کرد. اما آنچه ما نمی‌فهمیم دلیل نعمتی است که خداوند به ما عطا کرده است. بعضی از نعمت‌ها در نگاه کوته‌بین بنده، سختی و مشقت است و گاه آن را خارج از توان خود می‌بیند ولی آیا غیر از آن است که خداوند عادل است؟ هر سختی و مشقتی که خداوند بنده‌ی خود (ای‌کاش که واقعا بنده‌ی خداوند باشیم) را بدان مبتلا می‌کند، نیست مگر آنکه بنده تحمل آن را دارد.

من این رو به تجریه‌ی شخصی خودم و بعد از گذشت تقریبا ۱۰ سال می‌گم مسلمه که نمی‌خوام اینجا ثابتش کنم و فقط دارم تجربه‌م رو انتقال می‌دم. شاید به درد امروز کسی که توی شرایط گذشته‌ی منه بخوره.

 

 

امشب هجدهم آذر سال ۱۳۸۴ است. اصلا نمی‌تونم اینو هضمش کنم که آخه چرا من؟ چرا باید اینهمه زجر رو تحمل کنم؟ تا اومدم به نبودن مادرم عادت کنم این درد لعنتی عشق افتاد به جونم و داغونم کرد. بدون هیچ دلیلی من هی باید زجر بکشم. من که نخواسته بودم مادرم رو از دست بدم، من که نخواسته بودم عاشق بشم، نمی‌دونم چرا، چرا خدا خواست سرنوشت من اینجوری باشه؟ مگه من نمی‌تونستم عین همه‌ی آدم‌های دیگه زندگی عادی داشته باشم؟ مادرم کنارم باشه و موقع زن گرفتن عین یه آدم عادی برم خواستگاری و زن بگیرم و یه زندگی عادی داشته باشم؟

این همه فشار دیگه داره کمرم رو می‌شکنه، تازه آدم‌هایی که شرایط منو دارن حداقل می‌تونن یه یکی این حرف‌ها رو بزنن، حداقل کسایی که دور و برشونن می‌دونن چه حالی دارن. من چیکار کنم که نمی‌تونم بزارم کسی بفهمه چه فشاری روم هست. همه رو می‌ریزم تو خودم، نمی‌دونم تا کی می‌تونم دووم بیارم.

در پایان با درود خداوند بر محمد و آل محمد از خداوند می‌خواهم:

خدایا طاقت تنهاییم ده

 دلی بی‌کینه و دریاییم ده

دلی زخمی‌تر از داغ عزیزان

به رنگ لاله‌ی صحراییم ده

یا علی

ژوئیه 12, 2014

دعای پدر

Filed under: مرحم دل — yeenghelabi @ 9:08 ب.ظ.

به نام زیبای مطلق

نوشته‌ای که در ادامه می‌آید از دسته‌نوشته‌های قدیم و منتشر نشده‌ی من است.

 

امروز هجدهم آذر سال ۱۳۸۴ است. حالم خیلی خرابه، قلبم درد می‌کنه، سینم می‌گیره، اشتها ندارم و پریشونم. برای اولین بار تو زندگیم از وضعی که داره بهم می‌گذره پشیمونم و دوست دارم تا تکرارش کنم؛ از این یک هفته‌ای که بهم گذشته بدم میاد، یک لحظه‌شم نمی‌تونم تحمل کنم، نه بخاطر اینکه یکی از مهم‌ترین چیزهایی رو که تو دنیا قلبا دوست داشتم از دست دادم بلکه بخاطر اینکه ناراحتم و نمی‌تونم با خودم کنار بیام که این خواست خدا بوده، اینکه نمی‌تونم به خدا ایمان داشته باشم اعصابم رو لگدمال کرده. می‌تونم انشاالله تحمل کنم که همه‌ی زندگیم رو از دست بدم ولی نمی‌تونم تحمل کنم که بخاطر از دست دادن همه‌ی زندگیم از دست خدا ناراحت باشم. هر کاری که می‌کنم نمیشه هرچی جمله‌ی فلسفی و عرفانی که می‌دونستم به خودم گفتم اما اونقدر این آتیش زیاده که هرچی یخ می‌ریزم هنوز نرسیده بخار می‌شه. نمی‌دونم چیکار کنم، بی‌برنامه‌گی داره دیوونه‌م می‌کنه، به هر چیزی که می‌گفتم و اعتقاد داشتم و عمل می‌کردم، دیگه نمی‌تونم عمل کنم. پیش خودم شدم یک دروغگو وال به حال دیگران.

توی همین ناراحتی‌ها بودم که یهو به فکر افتادم که از بابام بخوام دعام کنه. به بابام گفتم: بابا دعام کن که ناراحت نباشم، بابام با اینکه علت ناراحتی من رو نمی‌دونست دعام کرد. مهم نیست باورتون بشه یا نه اما به محض تموم شدن دعاش، قلبم آروم گرفت و ناراحتیم کلا تموم شد انگار که صیر ایوب رو بهم دادن، ناراحتیم رو تحمل می‌کردم و از قدرتی که بدست آورده بودم احساس لذت می‌کردم.

در پایان با سلام و درود خداوند بر محمد و آل محمد از خداوند می‌خواهیم به حق این خاندان با عظمت به ما قدرت بدهد تا در برابر مشکلات و خواست خداوندی صبر کنیم و هیچ‌گاه این گناه کبیره (نارحتی از خواست خداوند) را انجام ندهیم. آمین یا رب العالمین

 

پ.ن: تاریخ پی‌نوشت روز انتشار این مطلبه. نمی‌دونم بدون دعای پدرم هم می‌تونستم از این امتحان رد بشم یا نه ولی مطمئنم که اگر هم این اتفاق می‌افتاد، پوستم باهاش کنده می‌شد نه این که به همین راحتی باشه.

 

یا علی

ژوئیه 10, 2014

چرا علم؟

Filed under: مرحم دل — yeenghelabi @ 12:56 ق.ظ.

به نام زیبای مطلق

نوشته‌ای که در ادامه می‌آید از دسته‌نوشته‌های قدیم و منتشر نشده‌ی من به تاریخ ۱۵ آبان ۱۳۸۴ است.

ربطش هم به الان اینه که چرا ما نمی تونیم از دانشی که داریم استفاده کنیم تا آزاد باشیم؟

به نام بالاترین

«دانشمندان در تمامی علوم به مطالعه مشغول هستند تا به درک و بینش بهتری از جهان هستی دسترسی یابند». درک و بینش از جهان هستی یعنی چی؟

درک هستی یعنی اینکه حوادثی که در اطرافمون اتفاق میوفته رو بفهمیم و حس کنیم. حالا مونده بینش، بینش از جهان از نظر من یعنی وقتی حوادث دور و ورمون رو درک کردیم حالا بتونیم در موردش تفکر کنیم، علت پیدا کنیم و اون رو با دونسته‌هامون تطبیق بدیم. این رو داشته باشید تا بریم سر اصل مطلب. اصل مطلب اینه که من به رفیقام و دور و وریام می‌گم: درس خوندن خوبه، خیلی عالیه ولی به تنهایی کافی نیست. آدم نباید همه‌ی زندگی خودش رو صرف یادگیری علم کنه بلکه باید کاربرد اون علمش رو هم پیدا کنه، اینکه ما هی درس بخونیم و علم‌مون رو زیاد کنیم ولی کاربردی توی زندگی‌مون براش پیدا نکنیم، هیچ‌وقت پیشرفت نمی‌کنیم. علمی خوبه که با عمل همراه باشه. وقتی علم داری ولی نمی‌دونی به چه دردی می‌خوره، فایده نداره. درک و بینش مثل دو بال پرندن، باید با هم باشن. من دوست دارم تو زندگیم هر علمی که یاد می‌گیرم دنبال کاربردش هم بگردم که این خودش کلی وقت می‌گیره و نمی‌تونم همه‌ی وقتم رو صرف یادگرفتن کنم پس هرچی علمم سخت‌تر و کلی‌تر باشه، پیدا کردن کاربردش هم گسترده‌تر می‌شه و خیلی آروم جلو می‌ره و ممکنه که خودتم خسته بشی و باید بدونی چی می‌خوای و صبور باشی و طمع کار نباشی. خلاصه اینکه علم آدم باید در عملش معلوم باشه و الا با حافظه‌ی کامپیوتر هیچ فرقی نداره. شاید فیزیک سخت باشه ولی شیرینه و برای کار من خیلی مناسبه، مهم هم نیست بعدا چی می‌شه. فعلا خداحافظ.

حضرت علی(ع) می‌فرمایند:«از خصوصیات مومن این است که فرو رفته در تفکر است» حالا خودمانیم اگر بخواهیم مطلبی را بخونیم و در مورد اون تفکر هم بکنیم، خوندنش بیشتر طول می‌کشه یا تفکر کردن. به نظر من تفکر کردن خیلی خیلی بیشتر از خوندن طول می‌کشه.

 

بدون شرح

این عکس به من امید می‌ده که هنوزم هستن آدم‌هایی توی این دنیا که فکر می‌کنن (البته منظور طراح اثر هست)

 منبع عکس

یا علی

ژوئیه 9, 2014

خدا خیلی بزرگه

Filed under: مرحم دل — yeenghelabi @ 12:02 ب.ظ.

به نام زیبای مطلق

نوشته‌ای که در ادامه می‌آید از دسته‌نوشته‌های قدیم و منتشر نشده‌ی من به تاریخ ۱۰ آبان ۱۳۸۴ است.

 

من بعضی وقت‌‌ها اونقدر یه کار اشتباه رو انجام می‌دم و توبه می‌کنم که دفعه‌ی بعد نه روی دارم توبه کنم (چون از خدا خجالت می‌کشم) ، نه جرات توبه رو دارم و نه به خودم مطمئنم. اگر جرات ندارم شاید دلیلش این باشه که خدا رو به غفاری قبول ندارم یا خدا رو به اندازه‌ خودم و باقی آدم‌ها کوچیک کردم که این خودش از صدتا از اون گناه‌ها بدتره. همیشه سعی می‌کنم این حالت رو نداشته باشم ولی یک حدیث از امام معصوم هست که تو این مایه‌ها است که اگر هی توبه کنی و توبه‌ت رو بشکنی انگار خدا رو مسخره کردی. اگر روی توبه رو ندارم و از خدا خجالت می‌کشم هیچ ریطی به خدا نداره و اگر هزاران بار هم توبه کنی، خدا که مثل آدم‌ها نیست که ازش خجالت بکشم و بگه اَه چند بار هی توبه می‌کنی اما این خود منه و درونمه که می‌گه خجالت بکش حالا خدا هیچی نمی‌گه تو چقدر رو داری. این لحظه است که رو ندارم سرم رو حتی بلند کنم و بگم معذرت می‌خوام.

حالا می‌رسیم سر اصل مطلب که می‌گم، به خودم مطمئن نیستم. این رو موندم چیکار کنم. بعضی‌ها می‌گن اگر واقعا نمی‌تونی ترکش کنی از خدا کمک بگیر و بگو: خدایا من نمی‌تونم، از توان من خارجه، نمی‌تونم به نفسم غلبه کنم، خودت کمکم کن، خودت جلوم رو بگیر. {من ترجیح می‌دم که توی یه روز بزرگ یا یه جای بزرگ این رو از خدا بخوام، توی اون روز‌ها و اون جاهایی که خودش تاکید کرده کمکون می‌کنه} (جمله‌ی توی آکولاد رو امروز که دارم این نوشته رو منتشر می‌کنم دیگه قبول ندارم. اگه تا اون روز آدم زنده نباشه چی؟). بعضی‌ها هم می‌گن اگر خواستی و نتونستی خودت رو انقدر سرزنش نکن، حتما خواست خدا نبوده و هروقت که وقتش باشه خودش درست میشه(این رو هم الان دیگه قبول ندارم. مگه میشه خدا به گناه بنده‌ش راضی باشه؟) بعضی‌هام می‌گن خدا خیلی بزرگه تو هم سعی کن خدایی باشی، نگذار یه گناه کوچیک بین تو و خدات فاصله بندازه، نگذار شیطون بگه تو که این همه گناه کردی خدا دیگه با تو کاری نداره، خدا خیلی بزرگه پس تو هم بدون که خدا خیلی بزرگه.

لطف خدا بیشتر از جرم ماست*****نکته‌ی سر بسته چه دانی خموش

یا علی

ژوئیه 7, 2014

فهمیدن – شدن – کردن

Filed under: مرحم دل — yeenghelabi @ 12:00 ق.ظ.

به نام زیبای مطلق

نوشته‌ای که در ادامه می‌آید از دسته‌نوشته‌های قدیم و منتشر نشده‌ی من است.

آنچه در دنیای امروز با نوشته‌ی گذشته‌ی خود مرتبط می‌دانم تاکید بر کسب آگاهی است و سپس انتقال آن.

امشب شب ۱۹ رمضان سال ۱۳۸۴ است. شب اول احیا است. وقتی دارم این درد‌دل‌‌هام رو می‌نویسم که مغزم کلا کار نمی‌کنه. از صبح هر کاری کردم نتونستم چیزی بنویسم، چرا؟ نمی‌دونم.

خب بیاید درباره‌ی این جمله با هم صحبت کنیم: «شاید تنها تفاوتم با او این باشد که به کاستی‌های خود آگاهم».

به نظر شما آگاهی چیست؟ اصلا چند نوع آگاهی رو می‌شناسید یا اصلا آگاهی مگه انواع داره؟ من آدم‌های زیادی رو دیدم بین دوستام، فامیلم و کلا اون‌هایی رو که تا حدودی رفتارشون رو دیدم، بعضی‌هاشون آگاهی رو در این می‌بینند که بفهمند با دنیای اطرافشون چگونه باید ارتباط برقرار کنن، بدون اینکه بدونن پیش‌نیاز‌هایی هم هست. به نظر من اون پیش‌نیازها (تا جایی که الان می‌دونم و یادم میاد) ممکنه این‌ها باشند: اینکه بفهمیم دنیا چیست، خودم کیستم، بعد اینکه بفهمم چه باید باشم، و وقتی بودم بفهمم با دیگران چگونه باید بود. روی بودن تاکید دارم چون تا نباشیم چیزی برای دادن نداریم.

خب اول بیاید بفهمیم دنیا چیست؟ چگونه می‌توان دنیا را شناخت؟ به نظر من بهتررین کار اینه که یک علم پایه رو خوب یاد بگیریم یعنی «طریقه‌ی درست استدلال کردن یا بطور کل فکر کردن رو بدونیم» حالا چط.رش زیاد مهم نیست. یکی از راه علم میره ویکی از راه دیگه‌ای تا بتونیم با طبیعت صحبت کنیم و رازش رو کشف کنیم البته اشتباه متوجه نشید، منظور من اینه که توی زندگی دقت کنیم و ارش سرسری نگذریم. حالا که دنیا و قوانینش رو شناختیم باید بفهمیم که کی هستیم و چه باید باشیم و وقتی که اون چیزی شدیم که باید باشیم حالا وقته اونه که بفهمیم با دیگران چگونه باید بود.

 

وظیفه‌ی ما توی این دنیا فهمیدن، شدن و کردن است.         این جمله‌ی قصار از خودمه با اندکی شوخی داخلش

 

یا علی

ژوئیه 6, 2014

آگاهی از ارزش – قدر زر زرگر شناسد، قدر گوهر گوهری

Filed under: مرحم دل — yeenghelabi @ 6:15 ب.ظ.

به نام زیبای مطلق

نوشته‌ای که در ادامه می‌آید از دسته‌نوشته‌های قدیم و منتشر نشده‌ی من به تاریخ ۱۴ مهر ۱۳۸۴ است.

آنچه در دنیای امروز با نوشته‌ی گذشته‌ی خود مرتبط می‌دانم دنیایی است که ارزش هر پدیده‌ای در آن گم شده است و انسانی که به درستی نمی‌داند چه چیزی ارزشمند است و چه چیزی نیست. من این پدیده را «اغتشاش ارزش‌ها» می‌نامم و خب مسلم است که عقیده دارم این پدیده طبیعی نیست و مثل همیشه دست انسان و انسان‌هایی در کار است تا مردم ندانند که به دنبال چه باید بگردند.

به نام خدا

چند وقت پیش یکی از دوستام ازم پرسید: وابستگی، دلبستگی میاره یا دلبستگی، وابستگی؟ من هم جواب دادم وابستگی، دلبستگی میاره. بعد پرسید اگر تو به کسی دلبسته باشی و از دستش بدی چیکار می‌کنی؟ گفتم ناراحت می‌شم که یکی از فرادی رو که از نظر من اصول زندگی یکسانی داشتیم رو از دست دادم ولی خب زندگیه و همیشه به کام آدم نیست. می‌گم حتما اینطوری بهتر بوده.
آخه می‌دونین برای من وابستگی یعنی چی؟ من وابسته‌ی شخص یا چیزی نیستم، من وابسته‌ی اصولی هستم که هدف یک شخص و راه رسیدن به اون هدف رو براش مشخص می‌کنه.
از نظر من بعضی آد‌م‌‌ها تو زندگی هدف دارن و راه رسیدن به هدفشون رو هم انتخاب کردن. این آدم‌‌ها برای من سه دسته هستن:
اول آدم‌هایی که هدف و راهشون با هم می‌خونه. این آدم‌ها به هدفشون می‌رسن، درست یا غلط. اگر اشتباه هم باشه مهم نیست چون یه تجربه‌ی واقعا مفید دارن و اونقدری که می‌فهمیدن تلاششون رو کردن و اگر واقعا با خودشون رو صادق باشن، می‌تونن راه درست رو انتخاب کنن چون کسی که راه اشتباه رو می‌شناسه احتمال اینکه راه درست رو بشناسه خیلی زیاده.
دوم آدم‌هایی که هدف دارن، راه رو هم انتخاب کردن ولی هدف و راهشون عکس همه. این آدم‌‌ها یا هدفشون درسته و راهشون، اشتباه و یا راهشون درسته و هدفشون، اشتباه.
سوم هم اونایی هستن که هم هدفشون اشتباهه و هم راهشون.
اون‌هایی که هدف درست دارن و راه اشتباه، از نظر من خیلی کارشون سخته چون وقتی راه اشتباه باشه به هدفشون نمی‌رسن و یا سرخورده می‌شن یا کلا هدفشون رو از دست می‌دن که بیشتر هم تقصیر خودشونه چون همیشه خدا راه رو نشون میده اما اون‌‌ها گوش نمی‌دن و می‌گن خودمون می‌دونیم.
اما اون‌‌هایی که هدفشون اشتباهه ولی راهشون درست، چون راه رو درست می‌رن، کم‌کم هرچی جلوتر می‌رن دانش بیشتری پیدا می‌کنن و می‌تونن هدفشون رو تصحیح کنن. این‌جور آدم‌ها بیشتر مرید آدم‌هایی هستند که قبلا به پایان درست رسیدن.
بعضی از آدم‌ها هم هدف دارن ولی راهی برای رسیدن به اون ندارن. این آدم‌ها یا آدم‌های تنبلی هستن که راه رو شروع نمی‌کنن چون راه یه‌کم یه‌کم معلوم می‌شه و همیشه فکر می‌کنن باید تا آخر راه رو بلد بود و حرکت کرد یا آدم‌های ترسویی هستند که می‌ترسند راهی رو که شروع می‌کنن اشتباه باشه. در هر حال من برای این‌جور آدم‌ها متاسفم و از خدا می‌خوام که کمکشون کنه.
دسته‌ی بعد آدم‌هایی هستن که نه هدف دارن و نه راه. این آدم‌ها هروقت بمیرند به نفعشونه چون هرچه بیشتر می‌مونن، بار وظیفه‌شون سنگین‌تر می‌شه.
خب برگردیم سر خودم. گفتم که من اصولی دارم پس باید جزء یکی از این دسته‌ها باشم. اگر از خودم بپرسید می‌گم جزء دسته‌ی اولم که هم هدفشون درسته و هم راهشون، ولی خب اگر از هر آدمی بپرسید همین رو می‌گه اما اگر از دیگران بپرسید فکر کنم بگن یا جزء دسته‌ایم که هم هدفشون غلطه و هم راهشون یا جزء دسته‌ای که هدفشون درسته و اما راهشون اشتباه.
به هر حال مهم اونیه که خودم فکر می‌کنم چون اگر همه‌ی آدم‌ها بدونن که کدوم راه درسته ولی خود آدم ندونه باز هم اشتباه می‌کنه، اون هم من که به حرف کمتر آدمی گوش می‌کنم. بنابر این من دلبسته‌ی کسی می‌شم که هدف و راه من رو داره و دلبسته‌ی چیزی می‌شم که من رو در راه رسیدن به هدفم کمک کنه. می‌دونید چرا به نظر من(اگر اینقدر به‌نظرم به‌نظرم می کنم برای اینه که فکر نکنید من خیلی حالیمه) می‌گن عشق با عقل جور در نمیاد و عشق یه احساسه؟ یا بعضی‌ها هم اصلا عشق رو قبول ندارن چون از روی عقل نیست؟ به نظر من هر آدمی که عاشق می‌شه جزء اون دسته‌های بالاست که گفتم یعنی هر آدم با توجه به وابستگی‌هایی که داره عاشق می‌شه. اتفاقا این عاقلانه‌ترین کاری است که آدم توی زندگیش انجام می‌ده به شرطی که علتش رو هم بفهمه و با خودش و عشقش صادق باشه. آدم نباید برای رسیدن به یک چیز کوچیک همه‌ی نیرو و توانش رو بزاره. تو عشق هم همینه، وقتی برای رسیدن به معشوقی که معشوق واقعیت نیست بیش از ارزش اون، از خودت مایه بزاری و اون رو برای خودت همه‌چیز فرض کنی، وقتی بهش برسی فوق‌العاده سرخورده می‌شی. خب این هم دلیل داره اولا چون خودت رو حروم کردی، یا احساس گناه می کنی و یا حسرت می‌خوری که چرا اینهمه از توانم رو تلف کردم، دوما خدا قهرش می‌گیره که تو چیزی غیر اون رو که معشوق(یا بهتره بگیم عاشق) حقیقی توست(منظور خدا است)، به عنوان معشوق گرفتی و همه‌ی وجودت رو برای اون گذاشتی. اما خب خدا بخشنده‌تر از اونیه که بشه حتی فکرش رو کرد و این رو هم مثل باقی گناهان ما وقتی توبه‌ی واقعی کنیم می‌بخشه(این رو هم بگم که لازم نیست برای توبه گریه و زاری راه بندازیم و هی استغفار بفرستیم بلکه همین که بفهمیم اشتباه کردیم و دنبال جبران باشیم، عین توبه است).
ما آدم‌‌ها اونقدر وقت نداریم که هی دنبال این چیزی و اون چیز به عنوان عشق بگردیم و اینکه ما می‌دونیم همه‌ی ادم‌های عاشق، دنبال خدا که نیاز واقعی‌شونه نمی‌رن چون نمی‌دونن که خدا معشوق(عاشق) اول و آخر اون‌‌ها است.
اما حرف من همین جا است که ما که هیچ‌چیز نمی‌دونیم، حداقل بدونیم که دنبال اون چیزی که داریم می‌ریم چقدر ارزش داره تا عمرمون رو زیادی صرفش نکنیم و بعد پشیمون بشیم، که جبران کردنش کار سختیه.

راه درست رو رفتن خیلی خیلی آسونه ولی جبران یک راه اشتباه لطف خداوند رو می‌خواد.

یا علی

صفحهٔ بعد »

وب‌نوشت روی وردپرس.کام.